تبليغاتX
عروسکها میمیرند
عروسک مرده

هیچ چیز و هیچ کس جای خودش نیست ،آدمی پدیده ای است که هیچ گاه نمیشود فهمیدش ، وقتی حتی برای فهمیدن خودت هم سر در گم میشوی دیگر روانکاو و روانشناس و هر کوفت و زهر مار دیگر جواب این سر در گمی ات را نمیدهد و درد آورتر آن که میدانی تنها خودت هستی که باید دست خودت را بگیری و بلند شوی.نمیدانم وقتی احساس تنهایی و سر در گمی میکنید چه راهی برای رهایی انتخاب میکنید،برای همه یکسان نیست ،همه کس همین است(دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناک است)هر کس دردش برای خودش رنگ بیشتری دارد،یکی مینالد یکی میمیرد یکی ...گاهی با خودم در آیینه حرف میزنم...(ارزشش را دارد؟)میپرسم.اما هر بار جوابی بی منطق و اصول.(تو قوی هستی میتوانی...تو با بدترین ها هم کنار آمدی) اما این ذهن در هم و بیمار ...این تن ناتوان و کسل یاری نمیدهد و دوباره اشکت سرازیر میشود برای هیچ چیز و همه چیز.تا به حال آرزو کرده ای کاش کسی بود تا دستت را بگیرد،نوازشت کند و بگوید پایان شب سیه سپید است؟اما تا این سپیدی چقدر راه است؟ تا به حال خانه ات را روی آب ساخته ای که با هر نسیمی وحشت ویران شدنش را داشته باشی ؟تا به حال از پشت پنجره به خانه های رو به رو به رو نگاه کرده ای و حسرت چراغ های روشنشان را خورده ای ؟اگر اعتراف کنم ناتوانم خجل نمیشوم...نمیتوانم ...دستانم دستم را نمیگیرند ...تنهایم.

کو چشمانی که مهربانی کند و دردت را بفهمد؟

کو دستانی که بی منت دستت را بگیرد و یاری ات کند؟

چرا همیشه هر کاری را گردن خدا می اندازم،چرا با من حرف نمیزند؟.

(خوب است...از این بدتر ندیدی مادر...)کو مادر بزرگی که درد دلم را گوش میداد؟

کو مادرم که شرمم میشود دلش را برنجانم و میدانم سفره دلم را نمیشود در دلش باز کنم که غمگین میشود و بیمار.

کو خودم؟

خودم کو؟

+ نوشته شده در  2009/11/20ساعت   توسط عروسک مرده  | 

خب ...نمیدونم باید از کدوم واژه برای تعریف بعضی از آدمها استفاده کرد...نه اینکه نباشه ...مسخرست..اونهایی که نمیتونی رفتارهاشونو پیشبینی کنی...اونهایی که برای خودشون قانونهای من در أوردی دارند...اونهایی که با یک کشمش گرمیشون میشه با یک مویز سردی...اونهایی که همیشه حق با اوناست و همیشه اونهاهستند که درست میگن... اونهایی که اونی نیستن که وانمود میکنند...مثلا دارند از شدت حسادت میترکند اما به روی خودشون نمیارن ...صد بار قول میدن صد بار میشکونند... اونهایی که نمیتونی روشون حساب باز کنی و همیشه یه طرفشون میلنگه ...راستش رو بخواین این پست مخاطب خاصی نداره فقط خواستم بگم... بفهمم ...میشه آدمهای اینطوری رو عوض کرد؟میشه؟آیا میشه به آدمی که حتی نمیتونه خودش رو کنترل کنه و این حق رو به خودش میده که همسر و یا فرزندش رو کتک بزنه اعتماد کرد...دوست دارم بدونم ...

معمایی است این آدمیزاد

+ نوشته شده در  2009/11/8ساعت   توسط عروسک مرده  | 

همه چیز این روزها با لعنتی شروع میشه...وقتی منتظری واسه اینکه کارهای شخصی تو رو یکی دیگه انجام بده.(خود کرده را تدبیر نیست)اصلا کل این درد و مرض و بدبختی های مثل اسمارتیس رنگی رنگی از همین خودم کردم ها در میاد.

آخ لعنتی نمیتونم برش دارم

وای لعنتی ولم نمیکنه

اوف لعنتی چه بد قلق شدم

اییی لعنتی تموم شو دیگه

...

بگذریم نه؟

+ نوشته شده در  2009/10/26ساعت   توسط عروسک مرده  | 

احساس میکنم باید راهی برای  رهایی از این روزها پیدا کنم ...اما ...لعنتی

+ نوشته شده در  2009/10/25ساعت   توسط عروسک مرده  | 

روزهای خوبی نیستند...

مارم من منو ترک کرده و بیمار  شدم.

روزگاریست.

قدیمی ها میگفتند هر آدمی یه مار داره که حافظ سلامتیشه...اما اگه میزان کارهای بدش زیاد بشه مارش قهر میکنه و میره و اون بیمار میشه...ای داد بیداد فکر کنم من میزان بدی هام دیگه خیلی زیاد شدن انگار...

+ نوشته شده در  2009/9/22ساعت   توسط عروسک مرده  | 

وقتی به شباهت آدمها به هم فکر میکنم از این همه شباهت دردم میگیرد.همه به هم دروغ میگویند و این به من و تو وما و شما ختم نمیشه،اونی که بیشتر اصرار در دروغگو نبودنش داره بیشتر از همه دروغ میگه.بدترینش اینه که به من خودش دروغ میگه و سر خودش کلاه میزاره.قدیم تر ها با خودم میگفتم چرا بعضی ها انقدر منزوی هستند و از جمع میترسند.مثل خودم.اما بعد ها فهمیدم وقتی حرفی برای گفتن با همه همین آدمها نداری همان بهتر که به تنهایی خودت خو کنی.به قولی گفتنی:هر که بیشتر دم از برادری زند ،دشمنی ظالم تر خواهد گشت.نه افکارم منفیه نه میخوام بگم همه آدمها دشمنند و نا مهربان.اما ...هر چه هست همین است،جریان جریانه همان با همان و تنهایانه،جریان جریانه همان در ذهن خود طناب دار بافتنه،دیگر دوره دوره جان برای دوست دادن نیست،دوره دوره هر کس گلیم خودش رو از آب در بیاره برده،نخوری میخورنته.بگذریم...

+ نوشته شده در  2009/8/22ساعت   توسط عروسک مرده  | 

نوشتن این روزها در حوصله ام نمیگنجد.وقتی به این حال و روز می افتم یعنی چیزی یا کسی ذهنم را می آزارد.

+ نوشته شده در  2009/7/30ساعت   توسط عروسک مرده  | 

گاهی سکوت  ، جواب تمامی آنی است که میخواهی بگویی.

گاهی سکوت، تمامی آن لحظه ای است که میخواهی با کلامی در هم بشکنی.

اگر بگویم که اینروزها چه لحظه های سرشار از تاسف داشته ام باورت میشود؟

اگر بگویم چقدر دلم برای آن همه درد سوخت باورت میشود؟

اگر بگویم از اینکه دستم برای گرفتن دستت در آن همه روز سخت کوتاه است رنج کشیده ام باورت میشود؟

فقط به این صفحه مجازی خیره شدن و اشک ریختن برایت شد تمامی روزهای گذشته.

دیگر جرات شنیدن هیچ خبری از تو را ندارم وطنم.

نمیدانم اما میدانم که همه چیز میشود هم بد باشد هم خوب

نمیدانم اما میدانم هر جایی نمیشود سفره دلت را باز کنی ، که گاه مسجدش مهمان کش میشود همین و بس.

نمیدانم اما میدانم امروز روز هر چیزی را میشود خرید حتی دستخط آدم ها را.

عجب طوفان زده بازاری شده این دنیا.

+ نوشته شده در  2009/7/17ساعت   توسط عروسک مرده  | 

من از سیاست خسته ام .
+ نوشته شده در  2009/6/21ساعت   توسط عروسک مرده 

باید از سبز گذشت
باید به دریا رسید
بمانید همانجا که ستاره هایش نزدیکتر هستند به آدمها .می گویند ما هر چه را داریم قدرش را نمی دانیم و هی چشممان به داشته های دیگران است یک کمی از خودتان فاصله بگیرید بعد به وضعیتتان نگاه کنید
داستانی دارد زندگی اتان انگار
لطفا از چشمم بیرون بیا می خواهم کمی به خودم نگاه کنم( بامداد امید)

گاهی وقتها بعضی ها حرفهایی برایت دارندکه حالت را اساسی جا می آورد،غریب آشنایی برایم نوشته این چند سطر را...و اما...

بمانم همینجا که ستاره هایش نزدیکترند،زمستان هایش بلندتر است،آفتابش مایل تر است،تابستانش کوتاهتر است،آدمهایش منطقی ترند،پولش با ارزش تر است،پاسپورتت معتبر تر است،آزادیت  پرُ پر پیمان تر است،شباهتت به دنیای معمولی بیشتر است،همینجایی که من قدرش را نمیدانم...ما هر چه داریم قدرش را نمیدانیم ...درست است،و اما...قدرش را ندانستم و چقدر من گریستم با این واژه...کاش قدر تمامی آن روزها را میدانستم...میدانم قدر آب و خاکم را ندانستم و گریختم ،میدانم قدر دستهای گرم مادرم را ندانستم،قدر دانسته هایم،همه آنهایی که دوستشان داشتم...میدانم قدرآنهمه کتابی را که حراج کردم ندانستم،قدر دیوانه محله مان،نانوایی سر گذر،قدر سیب های درخت دردانه پدرم را،قدر دوستانم،من حتی قدر سوسک کوچک فاظلاب حمام خانه مان را باید میدانستم...آری چشمم به داشته های دیگران است ،به همه آنچیزهایی که میخواستم و ندارم،به دلخوشی که ندارم،چشمم به همه آنهاست،به دلی که از دست رفت،به امیدی که سوخت،به آزادی بی معنایی که نیست،به دروغین بودن همه چیز،چشمم به آنروزهاییست که فکر میکردم اگر اینجا باشم درست میشود،اما...

انگار باید از خودم فاصله بگیرم و درست نگاه کنم مگه نه؟آزادی فریب بود...فریبی احمقانه...آدمی در اسارت جان خویش است که در بند است ،غریبه ای حتی اگر همینجا چشم به جهان بگشایی ،لبخندهایشان آزارم میدهد،وقتی با نگاهشان تحقیرم میکنند،تا زبانشان را خوب خوب نمیفهمی آزادی،و دردت از آنجا آغاز میشود که میفهمی،حقت را نمیخورند،حقوقت عالی،زبانت دراز میتواند باشد اما اینها همش یک روی سکه است،روی دیگرش از هزار راه دیگر محکومت میکنند و چنان گرده ات را میکشند که توان کمر راست کردن نداری،همه چیز میگیری در عوض همه چیزت را میدهی...برای نگاه داشتن هر چه که داری میشوی یک ماشین .کار خانه خواب.تعطیلات آخر هفته،مشروب دیسکو خواب...و به قول دوستی از همین بچه های همسایه که وبلاگ نویس هم هست و نامش به خاطرم نیست دمار در می آورد این نامه نگاری ها ...و چقدر خندیدم وقتی میگفت برای اینکه دستت را در دماغت کنی باید کتبی بنویسی بعد بفرستی مرکز رسیدگی اش تازه آنهمه دوباره نامه بدهند که میخواهند برایت روزی تعیین کنند تا بروی و بهت بگویند فلان تاریخ و فلان ساعت دستت را در دماغت بکن .تازه یادت باشد اگر سر تاریخ عوارض هوایی که دستت را در آن برای توی دماغ کردنت چرخاندی ندهی میرود همان شرکتی که برای ۱۰۰ تومن از تو ۱۰۰۰ تومن میگیرد به علت دیرکرد...هه هه هه

بهتر است کمی به خودم نگاه کنم...چه زود از کوره در میروم،چه غمگینم،همه چیز همانی هست که هست نمیشود به خودت دروغ بگویی ،وقتی در اسارت این همه هستی آزادی معنایی ندارد ،اصلا معنای آزادی چه بود،اصلا معنای معنی هم از یادت میرود،و این با بازگشت و یا ...ترمیم نمیشود ...سبوییست که شکسته آبیست که ریخته،دوباره نمیشود آنهمه معنا که حالا هیچند معنی کرد،تنها یک چیز است که معنایی دارد هنوز ...مرگ...

داستانی دارد زندگی ام انگار ...اگر نویسنده نبودم میگفتم میروم نویسنده میشوم و مینویسمش...اما بنابر بخت بد دستی هم در نوشتن بود و ...یادم می آید کتاب اولم که چاپ شد خانه ام پر گل شد کتاب دوم برایم درد شد ،داستانکی بود که خودم را در آن قلم زده بودم و سومی که در کتابخانه خاک خورد ...خاک بر سر خاک خورده اش کنند،شروع کردم به نوشتن داستانِ داستانی دارد زندگی ام انگار ،۳۲ صفحه که سیاه شد دستانم لرزید ،من برای جنگیدن قوی نیستم،چه آبروهایی باید ریخته میشد و چه  سر های ناگفته ای بیان...وای نه ...آبرویم آبرویت آبرویش.سانسور کردم خودم را برای مدتی تا ببینم تا کجا میبردتم این دنیا... بگذریم.

و ...دلم تنگ است .هر چه میکنم نمیشود...این همه خودخواهی حالم را به هم میزند...دلم برای خودم میسوزددلم برای باغچه میسوزدکسی به فکر گلها نیست کسی به فکرماهیها نیست کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردیست که در انزوای باغچه پوسیده ست. من از زمانی که قلب خود را گم کرده ام   میترسم من از تصویر بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم و فکر میکنم... و فکر میکنم... و فکر میکنم... و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود،فروغ.

+ نوشته شده در  2009/6/21ساعت   توسط عروسک مرده  |